كافي است يك قسمت خوب به نام بعضيها بخورد آن وقت است كه هرچه قضا و قدر خدا را زير و رو كني به چيز بدي برنميخوري حتي اگر ظاهر امر چيز بدي باشد كه به نظر خوب نياد، آن وقت است كه از بنده نوازي و عشق بازي بالا سري، چيزي دستت ميآيد كه نگو و نپرس و اينطور ميشود كه خودت را به آب و آتش ميزني كه حكمت اين آغازها و پايان بنديها بي نظيررا بفهمي كه در بيشتر موارد هم نميفهمي.
وقتي خدا بخواهد بندههايش را با غير خودش مأنوس كند، عشق را از آنها ميگيرد و اگر بخواهد يك گره باز نشدني بين خودش و بهترين آفريدهاش بزند، پايبند عشقشان ميكند و در اين وابستگي، حظي هست كه نگو و نپرس.
در اين شهر ميليوني كه خيلي از آدمهايش، نان شب و روزشان كار شده و دنبال پول دويدن، زني زندگي ميكرد از همان دسته كه بدجور پايبند شده بودند از همان گروهي كه به ريش دنيا ميخنديدند و يك پاپاسي براي زرق و برق اين خانه موقت ارزش قائل نبودند.
تره خرد نكردن اين آدمها براي دنيايي كه خيليها را در گير و دار مايه دار شدن از زن، بچه، مادر و پدر غافل كرده است، بد جور آدم را تكان ميدهد، جوري كه احساس ميكني اين قبيل آدمها بودند كه سبب شدند پروردگار به خودش آفرين بگويد.
قصه، قصه عشق است و وابستگي به اين عشق، قصه سراسر درام است و با آغازي عاشقانه و پاياني عاشقانه تر، قصه قصه «نه نه علي» است؛ پيرزني كه از كشاكش دنيايي كه برايش خير نداشت به مأمني پناه آورد كه كه دار و ندارش را در آغوش گرفت تا در رستاخيز و با يك دنيا عزت، فرياد بزند كه هي فلاني، من هم داعيه دار خون حسين(ع) هستم و خواستم از كاروان اشك و عشق كربلاييها عقب نمانم و تنها پسرم همين كه ديدي 25 سال كنار خاكش، خوابيدم را به تو دادم كه من را هم در ثواب رباب و زينب(س) شريك بداني.
«نه نه علي» نام آشنايي است براي همه آنها كه براي يكبار هم شده به قطعه شهدا سري زدهاند بخصوص قطعه 24 كه با وجود «نه نه علي» متفاوت تر از ديگر قطعات بهشتي شده بود.
قربانعلي با رفتن به آن طرف(همان طرفي كه خيلي بهتر از اينجاست خيلي هم به آن اشاره شده كه ديار باقي است) آرام و قرار «نه نه علي» را گرفت و او كه طاقت نداشت يك مو از سر نازنين پسرش كم شود، در راه همين اسلام و قرآن كه پيشتر بهتر ميشناختيمش، قربانعلي را بخشيد و امانت را به صاحبش برگرداند.
«نه نه علي» هم مثل خيلي از مادرهاي دنيا، تنها يك پسر داشت. پسرش در زمان طاغوت در يك هواپيمايي كار ميكرد و به علت فعاليتها سياسي، يك سري آدم كه كارشان سر از كار ديگران درآوردن بود تا به امنيت ملي خدشه وارد نشود، پس از پخش اعلاميههاي امام خميني (ره)، قربانعلي را شناسايي كردند و او پس از مدتها صبر عاشقانه در برابر شكنجهها، سرانجام به آناني پيوست كه در آن دنيا در كوله بارشان چيز قابل عرضي پيدا ميشود.
نام اين شهيد به همين جا ختم نشد، گرچه نام هيچ شهيدي نبايد به جايي ختم شود اما قربانعلي رخشاني مثل خيلي از شهدا، مثل پلارك و امثال آن باز برسر زبانها افتاد با اين تفاوت كه اين سرزبان افتادن توسط زني بود كه از بس پسرش را دوست داشت، خواست تا هميشه كنار او بماند تا برايش قصههاي كودكي را بگويد، درد و دلهايش را بشنود و احساس كند كه واقعاً شهيدش زنده است و عند ربهم يرزقون است.
شهادت قربانعلي در اهواز و به خاك سپرده شدن و بيتوته پيرزني كم طاقت ملقب به «نه نه علي» همان موقع به گوش امام (ره) رسيد. او كه خودش از خيل مهربانان بود دستور داد پيكر پسر شهيد را به تهران منتقل كند كه «نه نه علي» راحتتر اين زندگي مثال زدني را ادامه دهد.
«نه نه علي» 25 سال به روشي كه خودش براي خودش پسنديده بود، از قيل و قال دنيايي كه دلش گرفته بود به جاي ديگري پل زد، به سرزميني كه تمام آنها از آدمهايي بودند كه يك مادر مثل خودش داشتند كه گرچه برسرمزار فرزند شهيدشان، خانه نكرده بودند اما جگرشان خون بود، دلشان پر بود از تمام رنجهايي كه كشيدند و ديده نشد و از رنجهايي كه كشيدند و كليشه شد.
خلاصه پيرزن اين قصه، كم كم بايد عطاي اين دنيا را به لقايش ميبخشيد. «نه نه علي» ديگر طاقت خيلي چيزها را نداشت و تواني براي ماند آن هم تك و تنها بالاي سر قربانعلي برايش باقي نمانده بود. در 3 سال قبل از رفتنش به منزل تنها دخترش آمد و انگار خدا باز فكر همه چيز را كرده بود و چون ميدانست او سراغ پسرش را خواهد گرفت «فراموشي» را به او بخشيد.
قصه اين پيرزن هم با تخريب آلونكش در قطعه 24 بهشت زهرا(س) و آرام گرفتن كنار شهيدش به پايان رسيد.
من دلم را به تو خوش كردهام
همين تويي كه يك شب ره صد ساله رفتي
براي من گرچه ديروزها صفاي خودش را داشت اما امروز با فردا، هيچ توفيري ندارد
بگذار ثانيهها هر قدر ميخواهند بر سر خوشان بكوبند، وقتي تو در كنار كسي هستي كه بايد باشي، هيچ چيز توجهت را جلب نميكند و هيچ چيز، ارزش وقت گذاشتن به غير از تو را براي من ندارد.
آدم هاي اين سرزمين همشان بد نيستند گرچه آنقدر هم كه هستند نبايد باشند، براي همين است كه تو را تمام دار و ندار خودم كردم، چه جايي بهتر از بهشت؟ من دل به تو بستم اما تو نه. عيبي هم ندارد، تو شاهكار داشتههاي مني و چقدر خوب كه بهتر از من خوبها را تشخيص ميدهي.
رفتي و تمام آنچه را كه يك مادر براي ماندنت ريسيده بود، پنبه كردي اما كاش به خدايي كه دلت را به آن حواله كردي بگويي اينجا زني هست كه در ميان تمام دردهاي دنيا، يك هم درد هم به او نرسيد.
نویسنده راضیه سادات میری چاپ شد در «زن شرقی»
نميدانم اگر از اولين ماه آفتاب سال 64 كه بيست و پنجمين روزش به نام من خورد ، همين من را كم ميكردند به كجاي اين دنيا بر ميخورد.
بسته به همان قضا و قدري كه به زندگي خيليها سور ميزند و بعضيها را از آمدنشان پشيمان ميكند، ما هم شديم دختر يكي از اين روزهاي آفتابي كه اگر نميشديم، بهتر بود.
كم كم كه از بد روزگار، بزرگ و بزرگتر شدم، دنيا و مقياسهايش برايم كوچك و كوچكتر ميشد تا جايي كه خودم را تنها در كوچهاي ميبينم كه يا دارم لي لي بازي ميكنم يا دارم براي دير آمدن از خانه شيرين اينها به بابا جواب پس ميدهم.
زندگي هر چه كه بود و هرچه كه هست، من هنر لذت بردن از 19 سالگي به بعدش را نداشتم و هر سال كه تن پوش اين عروس فصلها، دور شدن از تير 1364 را به رخ من ميكشد من احساس ميكنم با كوله باري پاكتر از ديروزها، عاشقترم و از خيلي چيزها و خيلي كسها، كه دلم هوايشان را ميكند، دورتر.
خلاصه اگر ميشد به اين سالها نمرهاي داد من شاگرد هميشه مردود روزگاري لقب ميگرفتم كه هنوز دارد سرمشق 19 سالگياش را مينويسد.
هي فلاني
دوست دارم ببوسمت و فرياد كنم:
چقدر خوب كه بهار امسال هم، شاهكار زندگي من ، برايم پدري ميكند
اي آنكه دنيا روي يك شستت ميچرخد
از بهار امسال
من به ميل تو، عاشقي ميكنم
و اين حال اشك، صبر و دوستداشتنها را
نذر قصهاي ميكنم كه ديگر تمام جاهاي خاليش پر باشد
به دستهايت كه ميرسم ،دار و ندارم ميشود همين 10 انگشتي كه سالهاست تنهاست
هر روز كه ميگذردT لرزانتر از ديروزها وپري روزها ،مرا به هم مي ريزي و اين ليوان چاي را كه آهسته بالا ميآوري دنيا را زير پاهايم تكان ميدهي و حس ميكنم انگار كم كم دارد پشتم خالي ميشود.
ببين!تو گرچه پيري و با زبان بيزباني با تمام تنهايئت و به اتكاي مردانگيت هر كداممان را به سرو سامان رساندهايي،اما هزار سال هم كه داشته باشي هنوز باباي مني و قرار نيست به اين زودي اين غزل بينظير زندگي داري را به قافيه آخر برساني.
تا حالاقرصهاي جديدي كه همين چند روز در تعطيلات عيد فطر برايت تجويز شد را نديده بودم ،اين باطري چقدر بد قلق است و ديگر از نيترو گليسرين و آسپيرين هميشگي خبري نيست،وقلب تو خسته تر از آن است كه با يك آسپرين 80 تپش از سر گيرد؛اين ماهيچه لعنتي كم ميزند ،سخت ميزند وبايد دوز اين دواها بيشتر شود تا تو دائم ننشيني و قصه تكراري وصيت را براي من ،مريم ،مهدي و رضي روايت نكني.
باباي بي نظيرم ،مرد لحظههاي بيتكرار
نميداني همين خانه سنتي و بيزرق و برقت ،براي من چه حال و هوايي دارد آنقدر دوستش دارم كه اگر دنيا جمع شوند و پچ پچ خاله زنك هايش،هميشه به دوري از كرج محكومم كند باز همين راضيه ي بيعار به پلاك 26 كوچه شهيد مجيد ميري ميرسد تا قرصهايت را بچيند،، پاهايت را بمالد ،فشارت رابگيرت،شربت معدهات را بدهد و قطره چشمت را بريزد .
بابا بزرگ مهربان طبقه بالاييها، باباي خوب من ،همسايه با معرفت پلاك بيست و چهارييها،اينبار چرا رو نميايي تا به زحمت خندهات را نبينم ،تا با ترس شمارهات را نگيرم و با دل شوره از خانهات به سركار نيايم؟
من اين چهره آرام و يكجا نشسته را به ياد نميآورم بلند شو قهرمان من
مهرباني تو بدون ديكتاتوري به دل نمينشيند.
هميشه به اين فكر ميكنم ؛آدمهاي دور وبري من چقدر از زندگيشان لذت ميبرند جقدر با بد و خوب اين روزها كنار ميآِيند و اصلن ميفهمند كه هر روزشان مثل ديروزشان شده يا نه.
به اين فكر ميكنم اين عروس دامادها كه شوق زير يك سقف رفتنشان را با «بي بيب بي بيب » ماشين گل زدهشان به رخ شهر ميكشند ،چند وقت بعد ،از همه چي پشيمان ميشوند يا اگر خيلي خوشبين باشيم با شرايطي كه به ميلشان رقم نخورد ،كنار ميآيند.
به اين فكر ميكنم مردم اين شهر چه آنها كه به زور دارند از پله هاي عابر پياده بالا ميروند چه آنهايي كه چشمشان را چهار تا كردهاند تا راه دررويي بيابند كه از همين پله عابر بالا نروند ،چقدر براي رسيدن به آرزوهاي نوجوانيشان تلاش ميكنند و يا حداقل دنبال ميانبري ميگردند كه آرزوهاشان را به دست خاطره هاي آمده و نيامده نسپارند تا يك روز كنار صميمي ترين دوستشان ننشينند و آه آه راه نيندازند كه چه فكر ميكرديم و چه شد.
به اين فكر ميكنم صاحب ماشينی كه ورود ممنوع آمده آيا ميتواند برگردد ويا مجبور است ادامه دهد و پيه اين جريمهها كه به هرحال بايد اين پليس ها ،آنها را تمام شده تحويل دهند را به تنش بمالد.
در اين روزها كه بايد روزي چند ده خبر بخوانم به اين فكر ميكنم براي همين بچههايي كه دور و بر من مشغول به انجام رساندن رسالت خبريشان هستند چه خبري خوشحالترين روز زندگيشان را رقم ميزند و چه خبري به تمام آمال و آرزوهاشان گندي ميزند كه نگو ونپرس.
به اين فكر ميكنم كه پيرمرد وپيرزني كه يك ساعت كنار هم روي نيمكت پارك نشستهاند و لام تا كام با هم حرف نميزنند اگر زمان به عقب بر ميگشت چه كارهايي را با سر انجام ميدادند و چه كارهايي را اگر جانشان را هم ميگرفتي زير بارش نميرفتند.
به اين فكر مي كنم وقتي آسمان ميل باريدنش ميگيرد چشم چه كساني روشن و آشيانه چه آدمهايي ويران ميشود و مردم اين شهر پر از دود و ريا نسبت به اين باران كه كم كم دارد بساط بركتش را از سر اين تهران بزرگ جمع ميكند، ديدشان چيست و آيا باز دلي هست كه با صداي شرشرش بلرزد و به ياد شاعري بيفتد كه گفت :از دل من اما چه كسي ياد تو را....
همين طور كه داشتم به مردم شهرم فكر ميكردم و زندگي را زيرو رو ميكردم به خودم رسيدم ديدم اي واي كه چقدر از آرزوهاي 19 سالگي ام دور افتاده ام
ديدم كه تمام روزهاي من خلاصه شدند در اين خبر خواندن و آن سايت رفتن كه مبادا در دنيا كسي آروقي زده باشد و من از آن بيخبر باشم و همه اينها در حالي است كه دختري را فراموش كرده ام كه گيج روزگاري است كه نفهميد كجايش را گاف داده كه بايد به قضا وقدرش راضي باشد و يا بهتر بگويم به قول يكي از همين آدمهاي درست ودرمان ،كوهي از اشتباهاتش را پاي قضا و قدر ميگذارد.
به فهرست آرزوهايم كه نگاه ميكنم جاي قدرتي را خالي ميبينم كه قرار بود دل به دريا بزند و به دور از حرف وحديثهاي خاله زنك هاي ديروزي و امروزي ،چرخ دنيا را به ميل خودش بچرخاند .
اين آدم ها كه هر روزشان مثل ديروزشان شده،اين عابر پل ، اين راننده ماشيني كه ورود ممنوع رفته، شبيه همين آدمي است كه هر روز پشت اين صندلي قهوهاي مينشيند و در حالتي كه لم داده به جاي آنكه طور ديگري شود دائمن در «فكر» طور ديگري شدن است بي خبر از آنكه دهان هيچكس با اين حلوا حلوا كردنها شيرين نشده كه اين بخواهد دوميش باشد.
هر روز پشت همين ميز يك و نيم متري كه پوشه اش پر است از گزارشهاي به سر انجام نرسيده و كتابهاي خوب و نيمچه خوب ، به اين فكر ميكنم كه قرار است كم نياورم و به خاطر آنكه دنيا به ميلم بچرخد به كسي باج ندهم و هر روز به همان دختري نزديك شوم كه آدمها را با آدميتشان ميسنجيد .
خلاصهاش كنم پشت تمام اين خبرهاي جور و ناجور داخلي و خارجي ،پشت تمام تيتر هاي ريزو درشت خبري و توصيفي ،پشت تمام تنظيم هاي درست و نادرست هرم واروونه كسي دست و پا ميزند كه اگر بخواهد در يك خط خودش را تعريف كند همه چيزش يادش ميرود و باز روزهايي را زيرو رو ميكند كه يا آمده اند و از بد ماجرا زود رخت بستند يا نيامده و بايد كورمال كورمال به دنبالش گشت ....من ،هميني كه هستم را اصلن دوست ندارم و دلم نميخواهد هميني كه هستم باقی بمانم.
و اين بار بعد از تو
دلم را به خودم خوش ميكنم
تو بنشين و خدايي كن
من برميخيزم و آبرو داري ميكنم
وبالاخره يك روز با هم كنار ميآييم
وتو خواهي فهميد كه به اشتباه عاشق نشدم
و چيزي كه عوض دارد
گله
ندارد
يعني همين كه من دارم
ومن
چقدر اين مرد را دوست دارم
دلم تنگ شده
براي روزهايي كه همسن وسال من ميشدي و طور ديگري با هم زندگي ميكرديم
روزهايي كه هر چه ميگذرد، افسوس از دست دادنشان، بيشتر مرا در غرقاب خاطرهها فرو ميبرد
گرچه تو هنوز هم تكرار هميشگي خوبيهايي ،اما كودكي من در جستجوي روزهاي از دست رفته، به اين در و آن در ميزند تا شايد باباي پيرش را اينبار جوانتر ببيند و اصلن يادش نباشد كه قلبش به اختيار يك باطري چند سانتي كوك ميشود و اگر قرص هاي فشارش را يادش برود، اين خونهاي بيرحم برسر كهنه قلبي خراب ميشود كه سالهاست بار زندگي را از دوش كوكانش بر ميدارد و با همان عشق سابق دوباره بر دوش ميكشد.
دلم تنگ شده
براي روزهايي كه حوصله ام را نداشتي ولي هرگز نگفتي كه خستهاي ،خسته از دو دو تا كردن حساب اين زمانه كه كفه غمش هميشه پايين تر از كيفش ايستاده و تو همه را پاي حكمتي گذاشتي كه بارش ُ،شانههايت را جلو كشيد ،دستهايت را لرزاند و رمق را از پاهايت گرفت ... و خوش به حالت كه هنوز نمازت ،اول وقت است و هياتهاي شب جمعه ات به راه
اينها يعني هنوز خدايي هست كه خدايي كند و تو را براي دختري زنده نگه دارد كه قرار است او نيز در دفتر خاطرات كودكش ، بابابزرگي را توصيف كند كه غم ديد و خمي به ابرو نياورد تا بلكه فرزندانش بفهمند حكمت روزهاي تنهايي او شايد در تقويم نوه نتيجه ها نيز تكرار شود .
دلم تنگ شده
براي ديدن شب بيداري هاي تو كه ميشد مادر را در چهرهات مجسم كرد و اينكه چقدر مردي و اينكه چقدر تنهايي .
باباي خوبم ،هميشه ديكتاتور و هميشه مهربانم
خيالت راحت باشد ،من به احترام روزهاي بي كسي و درسهايي كه يادم دادي ،گليمم را خوب از آب بيرون ميكشم،
مثل خودت تنها
مثل خودت بي توقع .
اين روزها بدجور به من آموزد كه بايد روي پاي خودم بايستم و از اقتداري كه از خودت برايم به ارث گذاشتي كجاها مرهم بسازم و زخم هاي كاري را مداوا كنم.
هنوز هم تنها آرامش من، نگاه به دستهاي هاشور خورده توست كه خط به خطش برايم يادگاري از روزهايي است كه به ياد ميآورم تو تنها بودي ومن احساس مي كردم پدرم ،خوشبخت ترين مرد دنياست.
به دل نگير كه از دختر چهار ساله جز اين توقع نيست كه نفهمد پشت لبخند باباي خستهاش ،دنيايي از درماندگها كنگر خورده و لنگر انداختهاند اما تا به كودكش ميرسد از صافي مهرباني، عبور كرده وبه لبخند مبدل ميشود و اين فرق من و توست كه وقتي من به تو ميرسم پر از گلايهام و تو وقتي به من ميرسي پر از عاشقانه.
حلال كن اين روزها را كه دائم از آب گل آلود آرزوهايم سراغ ميگيري و جواب سر بالاي من را هنوز هم پاي بچگيام ميگذاري.
چند روز ديگر مرا به 26 سالگي ميسپاري
چقدر دوست دارم در آغوشت بگيرم و از دنيايي 19 سالگيام برايت گريه كنم
دنيايي كه......
نه اهل كاشانم كه روزگارم بد نباشد نه پيشهام نقاشي است كه وقتي از جور وناجورهاي زندگي خسته ميشوم به بوم پناه آورم وتمام درماندگي ها را روي يك صفحه ايستاده بريزم تا خودم را طور ديگري به روي خودم بزنم.
زني هستم از فصل آفتاب كه در بيست وپنجمين روز از ماه اول ،زمينگير شد.شادي به دنيا آمدن دختر در خانهاي كه سالها پسرها ميداندار بودند گرچه براي مادرم دوامي نداشت اما براي پدرم بد هم نشد ؛دختري دارد كه دائم در ذهنش بابا پرسه ميزند،كسي رادارد كه اگر بهترينها را داشته باشد باز هم ديكتاتور مهربان را شاهكار داشتههايش ميداند.
با آنكه ميدانم پيچ و خم زندگي ،بخش بزرگي از عمرم را بر باد داده است اما اميدواري را از روزهاي بعد از اينم دك نميكنم چرا كه اگر همين بهانه را هم در اين بازي نابرابرُ، واگذار كنم ،چكامهاي ميماند از نرسيدنها كه شاعرش را درانزواي آرزوهايش به گل مينشاند .
نه براي من دير است نه براي توسخت ،
اگر درست باشد كه هميشه حاضري و درستر باشد كه هميشه ناظري ،خوب ميداني چه كردهام و خوب ميداني چه كردهاي؛
لطف تو هميشه غافلگير ميكند ...
خووب صفحه مقدراتت را زيرو رو كن ،بيين كار نيمه تمامي نداري
.جايي را به ياد نميآوري كه سرانجامش ،مرهم سالهاي پر درد و پر حاشيه باشد.
تو كه خوب ميداني، اگر رفيق نيمهراه شوي من نه راهي بلدم كه به پايانش دل خوش كنم نه همراهي دارم كه ببيند و سرزنش نكند و چشم بپوشد،كار ،كار خودت است و به ديگران اميدي نيست اصلا تا تو هستي به غير چه حاجت.
پاي خاطرات خوب را به روزگار من باز كن تا زنده بودن من هم، پاي زندگي كردن تمام شود
گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان
چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند
این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبیرنگ میخوانند
«فاضل نظری»
*دیکتاتور مهربان سی ام هر ماه به روز می شود
بهار امسال
زندگي را دوره ميكنم
دور نميزنم
